دست خالی خارج شدن از این وبسایت زیاد جالب نیست

۱۹ مطلب با موضوع «داستان های جالب» ثبت شده است

سخنی زیبا از حسین پناهی

 ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺍﻡ …!!ﮔﺎﻫـــــﯽ ﺑﺎ ﮐﺴانی ﺳﺎﺧﺘﻪ!

ﮔﺎﻫــــــــﯽ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫــــــــــﯽ ﺑﺨﺸﯿﺪﻩ؛

 ﮔﺎﻫـــــــــــﯽ ﻓﺮﯾﺐ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ …!! ﮔﺎﻫـــــــــــــﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ!

ﮔﺎﻫـــــــــــــــﯽ ﺩﺭ ﺗﻨـــــــﻬﺎﯾﯽ ﻣﺮﺩﻩ ﺍﻡ …!! 

ﺍﻣﺎ ﺣﺎﻝ؛

ﺯﻣﺎﻧﺶ ﺭﺳــــــﯿﺪﻩ ﮐﻪ ﺑﮕــــــــﻮﯾﻢ : ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻤــــــــﺎﻡ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺩﺭﺱ “

ﺁﻣﻮﺧــــــــﺘﻪ ﺍﻡ “…!!

ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺧﻮﺷﺤـــــﺎﻟﻢ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ

ﻫﺴﺘﻢ …!!

 ﺷﺎﯾﺪﺳﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﻢ …!

اﻣﺎ ﺻﺎﺩﻗﻢ ..ﻣـــــــــــــﻦ ﺧﻮﺩﻡ

ﻫﺴﺘﻢ …!!

ﻭ ﺍﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ …


👤حسین پناهی



۰۷ آذر ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۰ نظر

تقدیم به همه پدر و مادر ها

خونه ی بابا...

همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره،



همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند... درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...

همون جایی که وقتی میگویند دلتنگ اند، واقعا دلتنگ اند...

همون جایی که سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.

همون جایی که حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.

همون جایی که همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری.

همون جایی که گل وگیاه هایش به طرز عجیبی رشد میکنند.

آن جا قندهایش شیرین تر است...

نمک هایش شور تر است...

پرتقال هایش مزه ی پرتقال میدهند...

غذاهایش خوشمزه تر است...

آنجا کوفته ها و کتلت ها وا نمیروند...

حتی عدس پلو با آن قیافه ی مسخره اش مزه ی بهشت میدهد...

آنجا بالشت ها نرم ترند..

پتوها گرم ترند...

آنجا خواب به عمق جان آدم میچسبد...

آنجا پر از امنیت و آرامش است...

آنجا بابا و مامان دارد...


خدایا خودت حفظشون کن 🙏❤️


تقدیم به همه ی پدرها ومادرهای مهربان ❤️



۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۰ ۰ نظر

داستان جالب(کشاورز )

خواندنی


کشاورزی جایزۀ مرغوب ترین ذرت را گرفت

متوجه شدند که او از بذرهای مرغوب ذرت،به همسایه هایش هم داده بود


 علت را از کشاورز پرسیدند..

گفت:

باد،بذرهای ذرت را به مزرعه های دیگر منتقل میکند و

اگر همسایه های من ذرتهای خوبی نداشته باشند

باد آن بذر های نامرغوب را به زمین من می آورد!


 اگر بخواهیم زندگی شاد،سرخوش و آرامی داشته باشیم

باید به دیگران کمک کنیم تا آنها هم خوب زندگی کنند...




۰۷ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۱ نظر

داستان جالب (اسکندر)

خواندنی👌👇


میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟


یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».


اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:


نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد.

۰۶ آذر ۹۷ ، ۲۰:۴۹ ۰ نظر

کسب درآمد از تلگرام به روش شیک کپی پیست

سلام و عرض ادب خدمت همه کاربران گرامی وبلاگ نت وب دات بلاگ دات آی آر (netweb.blog.ir) امید وارم که ایام به کامتون باشه 😉 

در این پست اختصاصی میخوام یه سری ایده بهتون بدم که بتونین در تلگرام از اینها کسب درآمد کنید (خب میخوام یه سری ایده بهتون بدم در حد دانشگاه های معتبر دنیا ( واقعا که 😨) 

خب ایده اولی در حد دانشگاه آزاد شهر ماست😍 : 

ادامه مطلب...
۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۶:۳۲ ۰ نظر

داستان جالب (وعده فراموش شده)

وعده فراموش شده 


 پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد از او پرسید :آیا سردت نیست؟نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.


از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد.


۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۰ ۱ نظر

حکایت بهلول

#حکایت   


نقل می کنند که روزی، خلیفه بهلول را احضار کرد و گفت: خوابی دیده‌ام، می‌خواهم تعبیرش کنی.


بهلول گفت؛ چیست ؟ 

خلیفه گفت: خواب دیدم به جانور ترسناکی تبدیل شده‌ام و نعره زنان به اطراف خود هجوم می‌برم و آنچه از خرد و کلان در سر راه خود می بینم درهم می‌شکنم و می‌بلعم. بگو تعبیرش چیست؟ 


بهلول گفت: من تعبیر واقعیت ندانم، فقط خواب تعبیر می کنم.



۰۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۰ ۰ نظر

داستان جالب ۲

تعدادی موش رو دانشمندان داخل یک استخر آب انداختند.

تمامی موشها فقط ١٧ دقیقه توانستند زنده بمانند و در نهایت خفه شدند!!!

دوباره دانشمندان با اینکه میدانستند موش بیش از ١٧ دقیقه زنده نمی مانند تعداد دیگری موش رو به داخل همان استخر انداختند و با علم ١٧ دقیقه تا مرگ موشها، تمامی موشها رو قبل از ١٧ دقیقه از آب جمع کردند و تمامی آنها زنده ماندند!!!!

موشها پس از مدتی تنفس و استراحت دوباره به آب انداخته شدند!!!!!

حدس میزنید این بار چند دقیقه زنده ماندند؟؟؟؟؟؟؟؟

٢٦ ساعت طول کشید تا آنها مردند.

آنها به این امید که دوباره دستی خواهد آمد و نجات پیدا میکنند، ٢٦ ساعت تمام طاقت اوردند!!!!!!

امید بهترین و بالاترین قوه محرک زندگی است!!!!

تمامی عاشقان که به هم نرسیدن

تمامی مغازه داران و کاسبانی که ورشکست شدند


تمامی مریضانی که شفا پیدا نکردند

تمامی تلاشهایی که به ثمر ننشست

همه و همه از فقدان امید بوده است!!!!!!!

همیشه به فردای بهتر امیدوار باش

همیشه به رحمت خداوند امیدوار باش!!

زندگیتان سراسر امید

طرز ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ...

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ...

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ...

یکی دیگه، به خودش نمیرسه...

ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ...

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!

یکی محبت نمی کنه...!

یکی دیگه، محبت نمیپذیره...!

و.....

اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!


(((پائولو کوئیلو)))


    

۰۵ آذر ۹۷ ، ۲۰:۰۰ ۰ نظر

چه بسا یک تصمیم کافی است...

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مُردن، آگهی وفاتش را بخواند!

حتما می دانید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مُرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مُرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد.

با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه ای برای صلح و پیشرفتهای صلح آمیز شود.


امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم.

او امروز، هویت دیگری دارد.


یک "تصمیم" ، برای تغییر یک سرنوشت کافی است...!


۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۵:۰۸ ۰ نظر

وصیت نامه پراید به تیبا

✍🏻 وصیت نامه پراید به تیبا


تیبای عزیز اکنون که چند صباحی بیشتر از عمر من باقی نمانده تو را به عنوان جانشین خودم انتخاب میکنم


1)در برابر تحریم مقاوم باش و هرگز اجازه نده جنس خوب به تو نصب کنند.


2)هر سال که از عمرت گذشت 2 میلیون بزار رو قیمتت تا بتوانی وقتی بیست ساله شدی 100 میلیون بشوی


3)تولیدت را انبوه کن. مطمئن باش مردم راهی جز خرید تو ندارند.


4)جوری رفتار کن که هر روز در قسمت حوادث آخرین اخبار، عکست را ببینند.


5)و در آخر وقتی بالغ شدی بگذار وانت تیبا هم بزنند، هرگز نام مرا فراموش نکن و این راه را ادامه بده و مثل من بهترین و نزدیکترین راه رسیدن مردم شریف به خدا باش و مردم ایران را به بهشت برین برسان !😂😂




۰۵ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۰ ۰ نظر

گوساله از پدر بزرگ می پرسد

ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ:

ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ، ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﯼ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ ، ﺍﻣﺎ ﺧﺮﻫﺎ ﺭﺍ ﻧﻪ ﻣﯽﮐُﺸﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭻ ﺟﺎﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽﺧﻮﺭﻧﺪ! ... ﯾﻌﻨﯽ ﻭﺍﻗﻌاً ﺁﻧﻬﺎ ﺧﻮﺭﺩﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ؟! ... ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺍﺧﺘﻼﻑ؟


  ﭘﺪﺭﺑﺰﺭﮒ ﮔﻮﺳﺎﻟﻪ:

ﭘﺴﺮﻡ ، خرها ﺑﻪ ‏«ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺩﺍﺭﻫﺎ » ﺳﻮﺍﺭﯼ ﻣﯽﺩﻫﻨﺪ ، ﭘﺲ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﯽﻣﺎﻧﻨﺪ!

ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ، ﺭﺍﺯ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﺩﺭ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ!


#بزرگمهر_حسین‌پور#



۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۱ ۰ نظر

داستان جالب خیام در حال شراب خوردن

شبی خیام با دوستان خود در فروغ مهتاب کنار جویی نشسته بود و مست شراب و سماع بودند. ناگهان بادی وزیدن گرفت، شمع را کُشت و سَبو را ریخت و فرو شکست؛ خیام که از این واقعه خشم آلود شده بود، بر سبیل عتاب، رباعی ذیل را خطاب به خداوند که بزم عیش او را برهم زده بود سرود.
اِبریقِ(پیک شراب) مِیِ مَرا شکستی، ربی
بر من درِ عیش را ببستی، ربی
بر خاک بریختی می ناب مرا
خاکم به دهن، مگر تو مستی، ربی؟!
.
خیام تازه از گفتن این عبارات کفرآمیز فارغ گشته بود که در آیینه نگریست و چهره و نفس خود را سیاه دید؛ ناگهان به خود آمد و فریاد برآورد:
ناکرده گُنه در این جهان کیست بگو؟!
آنکس که گُنه نکرد، چون زیست بگو؟!
من بد کُنم و تو بد مکافات دهی!
پس فرق میان من و تو چیست بگو؟!
.
منبع
دفتر ایام؛ عبدالحسین زرین کوب ص 257
۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۶:۳۰ ۰ نظر

داستان جالب (طلافروش)

مرد جوان وارد طلافروشی شد و حلقه‌ای را انتخاب کرد. طلافروش پرسید: «آیا می‌خواهید داخل حلقه نوشته‌ای حک شود؟»

مرد جوان گفت: «بله، لطفاً حک شود: تقدیم به عزیزترینم، مریم.»


طلافروش پرسید: « خواهر شماست؟»

مرد گفت: «قرار است با هم نامزدشویم.»

طلافروش گفت: «من اگر جای شما بودم این را داخل حلقه نمی‌نوشتم. اگر نظر شما یا او عوض شود دیگر نمی‌توانید از این حلقه استفاده کنید.»

مرد گفت: «پیشنهاد شما چیست؟»

طلافروش گفت: «این را تقدیم می‌کنم: به اولین و آخرین عشقم. با این کار شما می‌توانید از این حلقه بارها استفاده کنید. من خودم هم همین کار راکردم. 



۰۵ آذر ۹۷ ، ۰۳:۰۰ ۰ نظر

ترازوی مرد فقیر (حکایت)

ترازو


ترازوی مرد فقیر مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ

ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:

ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .

ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ !


۰۴ آذر ۹۷ ، ۲۱:۱۴ ۰ نظر

طنز(بت خانه)

🎨 منتشر شده در یکی از کانال های تلگرام 

آورده اند که شیخ از وجود بتخانه ای مطلع گشت،

 پس نیمه شب وارد بتخانه شد و تمام بت ها را شکست،

 روز بعد مردم ایشان را دیدند که گوشه ای نشسته و تبر بر دوش بت بزرگ نهاده است، پرسیدند: یا شیخ چه کسی چنین کرده است؟ 

فرمود: چرا از بت بزرگ نمی پرسید؟




گفتند: بت کجا بود الاغ؟

اینجا موزه است و اینها نیز آثار تاریخی اند نفهم !

زدی خواهر مادرشونو یکی کردی

سپس شیخ را کتک مفصلی زده وان را پرت کردن بیرون


😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂

۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۷ ۱ نظر

بزرگی به زبان شکسپیر

ﭘﺴﺮ ﺩﻩ ﺳﺎﻟﻪ ﺍی ﻭﺍﺭﺩ ﮐﺎﻓﯽ ﺷﺎﭖ ﺷﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻧﺸﺴﺖ



ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﭼﻨﺪ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ: 50 ﺳﻨﺖ

ﭘﺴﺮﮎ پولهایش ﺭﺍ ﺷﻤﺮﺩ ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ: بستنی ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺖ؟ ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ: 35 ﺳﻨﺖ. ﭘﺴﺮ: ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺑﯿﺎﻭﺭﯾﺪ.


ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ ﯾﮏ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺁﻭﺭﺩ

ﭘﺴﺮ ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺮﺩ، صورت حساب ﺭﺍ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ

ﺧﺪﻣﺘﮑﺎﺭ هنگام ﺗﻤﯿﺰ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﯿﺰ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﺵ ﮔﺮﻓﺖ، ﭘﺴﺮﺑﭽﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ 15 ﺳﻨﺖ ﺍﻧﻌﺎﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺗﯽ ﮐﻪ می توانست ﺑﺴﺘﻨﯽ ﺷﮑﻼﺗﯽ ﺑﺨﺮﺩ


ﺷﮑﺴﭙﯿﺮ: ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺯﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﺮﺧﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﺳﺖ میآﻭﺭﻧﺪ، ﻭ ﺑﻌﻀﯽ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﻧﺪ



۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۴:۰۰ ۰ نظر

گنج حکمت ۱

از جوانی پرسیدند بدترین دردها چیست؟

گفت:

درد دندان، و داشتن همسر بد !


پیری این مطلب را شنید و گفت:

دندان را میتوان کشید و همسر را میتوان طلاق داد، بدترین دردها درد چشم و داشتن فرزند بد است !

نه چشم را میتوان جدا کرد و نه نسبت فرزند را میتوان منکر شد . . .


+ سعی کنید همیشه وجودتان باعث افتخار پدر و مادرتان باشد 



۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۲:۴۰ ۰ نظر

سحر خیز باش تا کامروا شوی

🔴سحرخیز باش تا کامروا باشی


حکایت کرده اند که بزرگمهر وزیر دانشمند انوشیروان هر روز صبح زود خدمت پادشاه میرفت و در جواب وی که چرا اینقدر زود آمدی میگفت: سحرخیز باش تا کامروا شوی.

روزی انوشیروان به عده ای از درباریان دستور داد تا نیمه شب بیدار شوند و سر راه بزرگمهر٬ منتظر بمانند. چون خواست به درگاه بیاید٬ از هر طرف به او حمله کنند و لباسهایش را درآورده و بگریزند. 

صبح روز بعد که بزرگمهر به درگاه میرفت مورد حمله دزدان قرار گرفت و چون لباسهایش را بردند مجبور شد به خانه برگشته و تجدید لباس کند. و چون به درگاه انوشیروان رسید شاه را خندان دید که میگفت: 

مگر هر روز نمی گفتی٬سحر خیز باش تا کامروا باشی؟ چرا امروز دیر آمدی؟

بزرگمهر گفت: امروز دزدان کامروا شدند زیرا سحرخیزتر از من بودند...



۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۰:۵۰ ۱ نظر

روش مهم سقراط در اثبات نادانی مردم

💎روش مهم سقراط در اثبات نادانی مردم: سوال کردن 

سقراط، فیلسوف بزرگ یونان باستان، روش جالبی برای مقابله با انسان‌های نادان داشت. نایجل واربرتون در کتاب "تاریخچه‌ی کوتاهی از فلسفه" درباره‌ی سقراط می‌نویسد: 


"آنچه سقراط را خردمند ساخته بود این بود که مرتب در حال سوال کردن بود و همیشه آماده بود تا درباره‌ی عقایدش بحث کند. سقراط می‌گفت زندگی تنها در صورتی ارزش زندگی کردن دارد که درباره‌ی کاری که انجام می‌دهید فکر کنید.

یک نمونه از این سوالات، گفتگوی سقراط با شخصی درباره‌ی اخلاقیات بود. 
سقراط از او سوال کرد که آیا فریب‌کاری صفتی غیر اخلاقی است یا نه؟
 آن شخص پاسخ داد البته که غیراخلاقی است و البته این شخص کاملا مطمئن بود که عقیده‌اش درست است.
ولی سقراط سوال کرد که اگر دوست پریشان تو بخواهد خودش را بکشد و تو کارد او را بدزدی چطور؟ آیا این عملی فریب‌کارانه نیست؟ 
آیا فریب‌کاری در جهت نجات جان دوست پریشان‌تان عملی اخلاقی است یا غیر اخلاقی؟ کار خوبی است یا کار بدی است؟ بدین ترتیب بود که سقراط به آن شخص فهمانده بود که اظهار نظر کلی درباره‌ی غیر اخلاقی بودن فریب‌کاری در همه‌ی موقعیت‌ها صدق نمی‌کند، چیزی که آن شخص قبلا به آن فکر هم نکرده بود ..."


۰۴ آذر ۹۷ ، ۰۹:۰۶ ۰ نظر